برچسب: نویسنده: کسری کاشانی تاريخ: يکشنبه 22 بهمن 1396 ساعت: 5:29
سخت نیست اصلا سخت نیست از روی شانه ام تاب بخوری روی دستمتوی چشمهایم زل بزنی وبگویی حواست هست امروز جمعه است ؟! سخت نیستبگویم مگر حواس گذاشته ای ؟ سخت نیست چنان ببوسمتکه جمعه در تقویم از خجالت سرخ شود گونه اش ! سخت نیست ...جمعه ها صدایت کنم و بگویم من رفتم ! بگویی کجا ؟بگویم قربان عطر تنت سخت نیست من و تـــو این طور جان جمعه را بگیریم ؛قبل از اینکه بفهمد غصه را چطور توی دلهایمان جا کند ! سخت نیستفقط دستت را به من بده نوشته شده در شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۶ساعت
14:41 توسط مانی|
برچسب: نویسنده: کسری کاشانی تاريخ: جمعه 13 بهمن 1396 ساعت: 7:53
بوی یلدا را می شنوی ؟
انتهای خیابان آذر
باز هم قرار عاشقانه پاییز و زمستان
قراری طولانی به بلندای یک شب
شب عشق بازی برگ و برف
پاییز
چمدان به دست ایستاده
عزم رفتن دارد
آسمان بغض میکند ، می بارد
خدا هم می داند عروس فصل ها
چقدر دوست داشتنی ست ،
دقیقه ای بیشتر مهلت ماندن می دهد
آخرین نگاه بارانی اش را
به درختان عریان می دوزد ، دستی تکان می دهد
قدمی برمی دارد سنگین و سرد
کاسه ای آب می ریزم پشت پای پاییز و تمام می شود
"پاییز"
ای آبستن روزهای عاشقی
رفتنت به خیر ، سفرت بی خطر باد...
نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر ۱۳۹۶ساعت 15:0 توسط مانی|
برچسب: نویسنده: کسری کاشانی تاريخ: چهارشنبه 4 بهمن 1396 ساعت: 4:59