خرید بک لینک
یکشب ؛ به دستهایت خواهم رسید از آن آغوش خواهم ساخت وُ خود را ، در آغوش تـــو خواهم دید یکشب ، به موهایت خواهم رسید از آن تا خدا بالا خواهم رفت به لبهایت ، و از آن بوسه خواهم چید به لبهایت خواهم رسید وُ بوسه خواهم چید وُ لبخند خواهم دید ! یکشب ، به تـــو خواهم رسید به شبها ، به روزها ، به خوابهایت میدانم ... میدانم ؛ میدانم یک روز دستم به تمام خوابت خواهد رسید

برچسب: نویسنده: کسری کاشانی تاريخ: يکشنبه 22 بهمن 1396 ساعت: 5:29

سخت نیست اصلا سخت نیست از روی شانه ام تاب بخوری روی دستمتوی چشمهایم زل بزنی وبگویی حواست هست امروز جمعه است ؟! سخت نیستبگویم مگر حواس گذاشته ای ؟ سخت نیست چنان ببوسمتکه جمعه در تقویم از خجالت سرخ شود گونه اش ! سخت نیست ...جمعه ها صدایت کنم و بگویم من رفتم ! بگویی کجا ؟بگویم قربان عطر تنت  سخت نیست من و تـــو این طور جان جمعه را بگیریم ؛قبل از اینکه بفهمد غصه را چطور توی دلهایمان جا کند ! سخت نیستفقط دستت را به من بده نوشته شده در شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۶ساعت 14:41 توسط مانی|

برچسب: نویسنده: کسری کاشانی تاريخ: جمعه 13 بهمن 1396 ساعت: 7:53

بوی یلدا را می شنوی ؟ انتهای خیابان آذر باز هم قرار عاشقانه پاییز و زمستان قراری طولانی به بلندای یک شب شب عشق بازی برگ و برف پاییز چمدان به دست ایستاده عزم رفتن دارد آسمان بغض میکند ، می بارد خدا هم می داند عروس فصل ها چقدر دوست داشتنی ست ، دقیقه ای بیشتر مهلت ماندن می دهد آخرین نگاه بارانی اش را به درختان عریان می دوزد ، دستی تکان می دهد قدمی برمی دارد سنگین و سرد کاسه ای آب می ریزم پشت پای پاییز و تمام می شود "پاییز" ای آبستن روزهای عاشقی رفتنت به خیر ، سفرت بی خطر باد... نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر ۱۳۹۶ساعت 15:0 توسط مانی|

برچسب: نویسنده: کسری کاشانی تاريخ: چهارشنبه 4 بهمن 1396 ساعت: 4:59

صفحه بندی